تبليغاتX
ع ش ق


ع ش ق

علاقه شدید قلبی

    هر چی فکر میکردم چیزی به ذهنم نمی رسید. واقعا امتحان سختی بود. من که نمره اول کلاس بودم توش مونده بودم. کلاس سوم راهنمایی بودم. خلاصه امتحان رو با هر بدبختی بود تمومش کردم. از سالن اومدم بیرون و منتظر موندم که دوستام هم تموم کنن و بیان. ده دقیقه ای نشستم و رفتم توی فکر این که نمره این امتحانم چی میشه. بچه ها اومدن و یه کم درباره امتحان صحبت کردیم. همه میگفتن خیلی آسون بود ولی به نظر من خیلی چرت بود. حرکت کردیم طرف خونه و سر راه تو تاکسی دیدیم پول نداریم. از همون جا نقشه فرار رو آماده کردیم. راننده هم یه آدم مسن بود که نمی تونست ما رو بگیره. وقتی واستاد گفتم بچه ها بدویین. دستگیره در رو کشیدم ولی باز نمیشد. گیر کرده بود. راننده هم هاج و واج ما رو نگاه میکرد که اینا چرا اینور و اونور میزنن!! به سعید دوستم که کنار در اونطرفی ماشین نشسته بود گفتم باز کن درو. باز کرد و همه از اون ور ریختیم بیرون و پا گذاشتیم به فرار. راننده هم که تازه فهمیده بود ما چه بچه های نامردی هستیم اومد که ما رو بگیره. چند متری دنبال ما دوید و دید که نمیتونه حریف ما بشه بی خیال شد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن.

     بعد از اینکه دویدن مون تموم شد و داشتیم نفس نفس میزدیم یه جا واستادیم و خواستیم چند تا بستنی بخوریم که یادمون اومد اگه پول داشتیم فرار نمیکردیم. بی خیال شدیم و طرف خونه هامون رفتیم. با بچه ها خدا حافظی کردیم و موندیم من و سعید. خونه ما و سعید اینا توی یه کوچه بود. درست روبروی همدیگه. آپارتمانی بود و دوبلکس. اتاق من و سعید بالا و رو به کوچه بود. واسه همین هر وقت با هم کار داشتیم سرمون رو از پنجره بیرون میکردم و یه سوت میزدیم.

 

ادامه دارد....

نوشته شده در SH.blogfa.com توسط حسین| |


Design By : Hipix