علاقه شدید قلبی
هر چی فکر میکردم چیزی به ذهنم نمی رسید. واقعا امتحان سختی بود. من که نمره اول کلاس بودم توش مونده بودم. کلاس سوم راهنمایی بودم. خلاصه امتحان رو با هر بدبختی بود تمومش کردم. از سالن اومدم بیرون و منتظر موندم که دوستام هم تموم کنن و بیان. ده دقیقه ای نشستم و رفتم توی فکر این که نمره این امتحانم چی میشه. بچه ها اومدن و یه کم درباره امتحان صحبت کردیم. همه میگفتن خیلی آسون بود ولی به نظر من خیلی چرت و پرت بود. حرکت کردیم طرف خونه و سر راه تو تاکسی دیدیم پول نداریم. از همون جا نقشه فرار رو آماده کردیم. راننده هم یه آدم مسن بود که نمی تونست ما رو بگیره. وقتی واستاد گفتم بچه ها بدویین. دستگیره در رو کشیدم ولی باز نمیشد. گیر کرده بود. ادامه دارد....
| Design By : Hipix |
